
شهاب برزنجی
در این مقاله تلاش میشود ماهیت جنگ و عوارض آن برای بشریتِ معاصر مورد تحلیل قرار گیرد. به هیچ عنوان قصد طرفداری از یکی از طرفین جنگ اوکراین نیست، بلکه تلاش میشود ماهیت این جنگ از لحاظ تاریخی تحلیل شود. قضاوت در این مورد برعهدهی خواننده است.
اکثر مردم نمیدانند که زندگی ما چقدر تحت تأثیر نقشههایی است که در خفا کشیده میشود. آدمی به جای آنکه خالقِ آن باشد همواره قربانی آن است. سرمایهداری معاصر، مانند شرایط قبل از دو جنگ جهانی، در شرایط و ویژگی متفاوت به سوی انحصار در حرکت است. رهایی انسان منوط به آگاهی از موارد یاد شده است که آن هم مستلزم انتقادی رادیکال از نظام سلطه است. در زمانی که علم یکی از ابزارهای اصلی مشروع سازی نظم اجتماعی به شمار میآید، اخلاقِ علمی جای تردید و تأمل است.
در واقع، انسان به سود ساختار اجتماعی گستردهتر، خودش را وسیلهی تسلط بر خود قرار داده است. تسلط به چنان مرحله کاملی رسیده است که دیگر به هیچ روی تسلط و سلطه به نظر نمیرسد. چون تصور میشود تسلط دیگر زیانی به شخص نمیرساند و او را از خود بیگانه نمیسازد، غالباً چنین به نظر میرسد که جهان همان است که بایستی باشد. دیگر برای انسان چندان روشن نیست که جهان به چه چیزی باید شبیه باشد یا چگونه باشد. هابرماس، اینگونه اقدامات را «مشروع سازی میخواند» مشروع سازی در حقیقت یک نظام فکری است که نظام سیاسی آن را ایجاد میکند و از جهت نظری با یک نظام دیگر تقویت میشود تا از نظام موجود پشتیبانی شود.
الف- تشابهات زیادی بین ربع اولِ قرن بیستم با ربع اولِ قرن بیست و یکم وجود دارد. حوادثی که در ربع اول قرن بیست و یکم اتفاق افتاده و در حال وقوع است بسیار مشابه حوداث ربع اول قرن بیستم است. به دنبال رشد سرمایهداری و ظهور بنگاههای بزرگِ اقتصادی، زمینهی جنگ اولِ جهانی فراهم شد.
اندیشمندانی چون رودلف هیلفردینک اتریشی، هایمانِ آلمانی، پروفسور هرمان لوی، هابسنِ انگلیسی، روزالوگزامبورگ و غیره با تحلیل دولتهای سرمایهداری در مرحلۀ انحصاریگری آگاهی عظیمی را به بشر ارائه کردند. با تجزیه و تحلیل موقعیت عینی طبقات فرمانروای کلیۀ کشورهای محارب، مبانی زندگی اقتصادی کلیۀ کشورهای محارب و جهان، می توان جنبۀ حقیقی اجتماعی جنگ را نشان داد.
هابسن نشان داد که امپریالیسم از پایین بودن مصرف و بالا بودن تولید در جوامعِ توسعه یافتۀ سرمایهداری ناشی می شود. همین عامل، سرمایه داری را وادار می سازد تا به دنبال سودِ بیشتر در سرزمین های دیگر باشد. این مسئله نیز به نوبۀ خود به نیروی رقابتآمیز بین کشورها به وسیلۀ نظامی گری تبدیل می شود که در نهایت به جنگ منتهی خواهد شد و شد.
هرگونه پیشرفتِ نظام سرمایه داری بخاطر تأمین سود و منافع طبقات فرمانرواست. سرمایهداری انحصاری در قبل و بعد از جنگهای هولناک و بسط آن در سراسر جهان نشان میدهد که سرمایهداری صنایع و تکنولوژی و تمدن خود را در جهت منافع و سود خود در مناطق و جهتی توسعه میدهد که امکان سود بیشتری داشته باشد.
مادامی که مالکیتِ خصوصی بر چنین بنیاد اقتصادی، بر وسایل تولید وجود داشت، جنگهای امپریالیستی اجتناب ناپذیر به نظر میرسد. دو جنگِ پلید جهانی زادۀ چنین وضعیت عینی اجتماعی و اقتصادی بود. در واقع جنگ ابتدا اقتصادی بود، سپس به جنگ نظامی منتهی شد. چیزی که بعداً از تکرار جنگهای پلید به وسعت جهانی تا کنون جلوگیری کرد، موازنه ترس از سلاح اتمی و تجربۀ دنیای سرمایه داری بعد از انقلاب بلشویکی ١٩١٧روسیه بود که نگرانی آنان از توسعۀ سوسیالیسم موجب انسجامِ بیشترِ سرمایه داری در مقابل قطب سوسیالیستی شد.
رشد عظیم صنایع و پروسهی فوق العادهی تمرکزِ تولید در شرکتهای فرا ملیِ بزرگی که دائماً در حال توسعه اند، یکی از شاخص ترین خصوصیات سرمایهداری رو به رشد بوده و است. به نحوی که کل تولیدِ اکثریت کشورهای جهان در دست چند شرکت غول پیکر است. بدین ترتیب تمرکز در مرحلۀ معینی از تکامل به خودی خود کار را به انحصار کشاند، زیرا حصول سازش بین چند بنگاه عظیم آسانتر و در نتیجۀ بزرگی شرکتهای فراملی، رقابت هم دشوارتر گردید و تمایل به انحصار پیدا شد. تبدیل رقابت به انحصار مهمترین پدیده بود که در اقتصادیات سرمایه داری نوینِ آغاز قرن بیستم مشاهده شد.
هنوز هم جامعهی انسانی روز به روز به سوی انحصار در حرکت است. در واقع در بطن رقابت، انحصار خوابیده است. رقابت به معنای انحصار است یا به سخن دیگر انحصار نتیجۀ رقابت است. سرانجام شرکتهای بزرگ شکل میگیرند. زیرا در رقابت یکی شکست میخورد و دیگری بزرگتر میشود. شرکتهای غول پیکر وارد بورس سهام میشوند. در نتیجه هر چه اقتصاد از اجتماعی شدن دور شود و انحصار بوجود آید، قیمت سهام پایین میآید.
اکنون همه میدانیم که جنگهای پلید و دهشتناک جهانی اول و دوم، از هر دو طرف غاصبانه، غارتگرانه و راهزنانه یا جنگی بود که به خاطر تقسیم و تجدید تقسیمِ مستعمرات و مناطق نفوذ سرمایۀ مالی و غیره بر پا شد. از طرف آلمان تأکید بر خلوص نژاد آلمانی (آریایی) و از طرف متفقین مبارزه با سوسیال فاشیسم و نازیسم، بیشترین محرک های جنگ بودند. با آموزش میهنپرستی به جای ادبیات انسانگرایی، احساسات و عواطف تودههای مردم به منظور حمایت از جنگ را تحریک و توسعه دادند. همین ادعاها اکنون نیز از سوی طرفهای درگیر مطرح می شود.
بر حسب اتفاق نقطۀ شروع جنگ فعلی در اوکراین بسیار نزدیک به مکانی است که با اشغال آن از سوی آلمان جنگ دوم جهانی رسماً آغاز شد؛ لهستان. اکنون باید تحلیل شود، انگیزههای اقتصادی تا چه حدودی در بحران فعلی تأثیر دارد. تجزیه و تحلیل تئوریک و تاریخی سرمایهداری ثابت میکند که رقابتِ آزاد موجب تمرکز تولید میشود و این تمرکز در مرحلۀ معینی از تکاملِ خود، به انحصار منجر میگردد.
واقعیات نشان میدهد که اختلاف بین شکل کشورهای سرمایهداری، اختلافِ ناچیز در شکل انحصارها یا زمان پیدایش آنهاست. پیدایشِ انحصار که معلول تمرکز تولید است، به طور کلی قانون عمومی و اساسی تکامل سرمایهداری است. در مرحلۀ انحصاری در نظام سرمایهداری، دیگر مبارزۀ رقابت آمیزِ بنگاههای کوچک و بزرگ یا از لحاظ تکنیکی عقب مانده و پیشرفته نیست، بلکه عبارت است از اختناق بنگاههایی که تابع انحصار نیستند، به توسط صاحبان انحصارات. قرن بیستم و یکم نقطهی تحولی است که در آن سرمایه داری به سرمایهی نوین و سیادت شرکتهای فراملی تبدیل شد. بحران کنونیِ اوکراین نیز ریشه در تضادهای سرمایه داری دارد.
در چنین شرایطی، مناطق ژئواستراتژیک، ژئوپلیتیک و ژئواکونومی و راههای زمینی، دریایی، هوایی و وسایل ارتباطی برای طرفین اهمیت پیدا می کند. بحران اوکراین در واقع جدای از بحران در خاورمیانه و بویژه در سوریه و… نیست.
در هر دو جنگ جهانیِ گذشته شرکت دولت آمریکا در جنگ تعیین کننده بوده است. در هر دو جنگ به علت موقعیت جغرافیایی حتی یک بمب هم در خاک آمریکا منفجر نشد و حتی در پایان جنگ ۷۰% از طلای جهان در آمریکا ذخیره شد. در مقابل آلمان، شوروی سابق، اروپا و خاورمیانه ویران شدند. در خاورمیانه نیز قربانیِ اصلی ملت کُرد بود. اما در بحران کنونی چنان که جنگ توسعه پیدا کند، با توجه به تکنولوژی مدرنِ نظامی دیگر سرزمین آمریکا هم مصون نخواهد بود. به این جهت چنین به نظر می رسد که مداخلۀ نظامی ناتو خودکشی تلقی می شود. در هر حال این بحران و توسعهی آن به نفع بشریت نیست.
از سوی دیگر تجربۀ دو جنگ جهانیِ گذشته نشان میدهد؛ کسان و دولتهایی که آغازگر جنگ بودند، در پایان بازندگان اصلی بودند. در هر حال، با توجه به عواقب وخیمِ توسعۀ بحران جنگ اوکراین برای بشریت، همۀ تلاشها باید در راستای فرونشاندنِ بحران باشند.
آیا بشریت جهان معاصر و سازمانها و نهادهایش، این استعداد را از خود نشان خواهند داد تا بحران موجود را کاملاً علمی تجزیه و تحلیل و ریشه یابی کنند تا آینده و کرۀ زمین خود را نجات دهند؟!!
ب- یک امپراتوریِ نامرئی، مشتکل از سرمایههای سیال، بیدولت، بیملت، بیمکان و جهانی شده تعیین میکند که رشد و توسعۀ در آینده چه روندی خواهد داشت. وارد شدن در جزئیات این تاریخ سخن را به درازا خواهد کشاند، اما در اینجا کافی است به تاریخ قرن نوزدهم برگردیم، هنگامی که با ظهور امپریالیسمِ نوین در سطح جهانی، در مقایسه با انواع پیشین و محدودترِ آن، نظامیگری به عنوان وسیلۀ اصلیِ سیاستگذاری شکل گرفت. به قول کارل فن کلاوس ویتز «جنگ ادامۀ سیاست با وسایل دیگر است.» درک این مسائل برای تودههای مردم کار آسانی نیست.
هنگام بررسیِ مسائلی به وخامت اوضاع اوکراین نمیتوانیم خود را با هیچ گونه نظریهای راضی کنیم مبنی بر این که اکنون با نوعی دگرگونیِ سیاسیِ ویژه روبرو هستیم. بر عکس این مسائل را باید در متن تحولات عمیق و ساختاریِ اقتصادی، اجتماعی و سیاسیِ آنها قرار دهیم. این کار از جهت طرح یک استراتژیِ دوامپذیر برای مقابله با نیروهای مسئولِ ایجاد شرایط خطیرِ کنونی اهمیت ویژه دارد. این وضع به هیچ روی نمیتواند به مدتی طولانی و یا تا ابد دوام بیاورد. در واقع بر پایۀ بیثباتیهای آشکارِ موجود، بدون هیچ تردیدی میتوان انفجار مهیب تضاد میان قدرتهای عمده را در آینده پیشبینی کرد.
اما آیا این مسئله به خودی خود بدون پرداختن به عوامل تعیین کننده و بنیانیِ امپریالیستی میتواند رافع تضادهای ساختاری و خطیرِ موجود باشد؟ سادهلوحانه خواهد بود اگر چنین فکر کنیم. منطق سرمایه با ضرورت سلطۀ قویتر بر ضعیفتر پیوند ناگستنی دارد.
امپریالیسم نتیجۀ الزامیِ حرکتِ بیامانِ سرمایه به سوی انحصار است. تغییر امپریالیسم از یک مرحله به مرحلۀ دیگر، هم نشانگر تغییر در تحولات جاری تاریخی است و هم این تغییرات را کم و بیش به طور مستقیم تحت تأثیر قرار میدهد.
در مورد مرحلۀ کنونیِ امپریالیسم، دو جنبۀ کاملاً مربوط به هم وجود دارد که اهمیت درجه اول دارند. جنبۀ اول این است که گرایش نهاییِ مادی- اقتصادی و نهادیی سرمایه به ادغام در سطح جهانی است؛ جنبۀ که نظام از جهت سیاسی قادر به تضمین آن نیست. علت این مسئله تا حد زیادی به دلیل این واقعیت است که نظام سرمایۀ جهانی در طول تاریخ به صورت دولتهای ملیِ متعدد و جدا از هم و در واقع به طور آشتیناپذیر مخالف یکدیگر ظاهر شد. حتی خشونت بارترین برخوردهای امپریالیستیِ گذشته، نتواسته است از این نظر نتیجۀ مثبت و قابل دوامی به بار آورد. به سخن دیگر، در این نظام، تحمیل ارادۀ قدرتمندترین دولت ملی بر رقبایش بر پایهای دائمی امکان پذیر نیست.
روی دیگر همین مسئله، این است که؛ نظام سرمایه برغم تمام تلاشهایش قادر نبوده است دولتی برای کل نظام سرمایه به مفهوم واقعی مستقر کند. درست در این نکته است که باید به اهداف توسعه طلبانۀ ناتو و در مقابل، نظامیگریِ روسیه، چین و ایران توجه کرد. این مسئله صرف نظر از تمام مباحثی که در بارۀ «جهانی شدن» وجود دارد، به صورت وخیمترین معضل آینده بر جای خواهد ماند. از این جهت بحران اوکراین ممکن است گسترش پیدا کند. امپریالیسم تحت حاکمیت آمریکا تلاش دارد حاکمیت خود را بر دیگر دولتهای ملی به عنوان دولت «جهانی»ِ نظام سرمایه تحمیل کند. این برای آیندۀ بشریت خطرناک است. این سیاستها را دولت آمریکا به عنوان «منافع ملی آمریکا» تلقی میکند همزمان در مورد منافع ملیِ کشورهای دیگر نقض میکند.
در چارچوب شرایط اجتماعیِ کنونی، جنگ به منزلۀ «ادامۀ سیاست با وسایل دیگر» بشریت را همیشه تهدید میکند، و در شرایط حاضر تهدید به نابودیِ کامل میکند. تا زمانی که بشر نتواند با آن علل و عوامل بنیانی و ساختاری که تصمیم گیریهای سیاسی را برای ماجراجوی های نظامیِ گذشته ضروری کرد، مبارزه کند، بازهم در معرض تهدید باقی خواهد ماند.
چنین تعینات و عواملی بود که دولتهای ملی را در دام دور باطلی انداخت تا سیاستهایی را انتخاب کنند که منجر به جنگ شد و این جنگها نیز به سیاست آشتیناپذیری منجر شد که به نوبۀ خود لاجرم به انفجار جنگهای مهیبتر انجامید. حتی اگر غلبۀ سرمایۀ آمریکا را در زمان حاضر نادیده بگیریم، بازهم ضرورت ساختاریِ نظام تولیدیِ دائماً نابود کنندهترِ سرمایه بر جای میماند. خواه این سرمایه در چین، روسیه یا آمریکا باشد، بازهم پیشآمدهای تاریخیِ ویژه، در حال تغییر و هر چه خطرناکترِ دیگری را موجب خواهد شد.
تولیدات نظامی که امروزه به صورت «مجتمع نظامی- صنعتی» تجسم یافته است، موجودیت مستقلی نیست که توسط نیروهای ارتشیِ مستقلی که مسئول جنگاند، تنظیم شده باشد.
روزالوکزامبورگ نخستین کسی بود که در سال ۱۹۱۳، در کتاب کلاسیک خود تحت عنوان «انباشت سرمایه» چشمانداز واقعیِ این روابط را ارائه داد. وی حدود یک قرنِ پیش بر اهمیت فزایندۀ تولیدات نظامی بدینگونه انگشت گذاشت؛ «این خودِ سرمایه است که حرکت متناوب و خودکارِ تولید نظامی را با تصویب قانون و توسط مطبوعاتی که وظیفهشان شکل دادن به به اصطلاح «افکار عمومی» است، در نهایت کنترل میکند. به همین دلیل است که به نظر میرسد انباشت سرمایه در این قلمرو ویژه (تولید نظامی) قادر به گسترش بی پایان باشد».
چنین به نظر میرسد که با مجموعهای از عوامل ریشهای و پیوسته به هم سروکار داریم که به عنوان بخشی از یک نظام بهم پیوسته باید در نظر گرفته شود. در نتیجه هر کسی که حفظ بشریت برایش اهمیت دارد، باید علیه جنگ به عنوان شیوۀ مدیریت جهان مبارزه کند. پس در این صورت دگرگونیهای چند دهۀ گذشته را باید در چارچوب علت- معلولیِ واقعی آن بررسی کرد.
طرح یک دولت ملیِ بسیار قدرتمند برای کنترل همۀ دولتهای دیگر، طرحی که پیامد ضرورتهای برخاسته از منطق حرکت سرمایه است، فقط میتواند به خودکشیِ جامعۀ بشری منجر شود. در عین حال، باید تشخیص داد که تضادِ به ظاهر حل ناشدنی میان آرمانهای ملی، که گه گاهی شکل تضاد انفجارآمیزی به خود میگیرد، و انترناسیونالیسم، فقط در صورتی میتواند حل شود که بر پایۀ برابریِ کامل عمل شود؛ اصلی که در ساختار سلسله مراتبیِ سرمایه تصورناپذیر است. به این خاطر وقوع جنگهای جهانیِ اول و دوم اجتناناپذیر بودند. حال میتوان چه راه حلی معقول در جنگ اوکراین و احتمالاً ایران در نظر گرفت؟ آنگونه که اوضاع پیش میرود، هیچ آیندۀ روشنی برای پرهیز از گسترش جنگ به نظر نمیرسد.
بنابراین، اگر بشرِ معاصر جنگ اوکراین یا جنگ با ایران را به عنوان یک زنگ خطرِ جدی تلقی کند، باید در برابر سلطۀ جهانیِ امپریالیسم از هر سو، ندای مخالفت سر دهد و راه حلی بیابد که از نظر تاریخی قابل دوام باشد. باید با ضرورت ساختاریِ سرمایه مقابله کرد، ضرورتی که هدفش به زیر سلطه کشیدنِ نیروی کار توسط هر عامل اجتماعی است، که بر حسب شرایط بتواند این نقش را به عهده بگیرد.
طبیعتاً این رویارویی فقط از طریق طرح بدیلی از بنیان متفاوت امکانپذیر است؛ بدیلی در برابر حرکت سرمایه به سوی جهانی شدنِ انحصاری- امپریالیستی و با هدف پروژۀ سوسیالیسم دموکراتیک که در یک جنبش تودهای در حال شکفتن متبلور باشد. زیرا این بدیل زمانی به صورت یک واقعیتِ پایدار در خواهد آمد که به قول خوزه مارتی «وطن، جامعۀ بشری باشد». فقط در آن زمان است که تضاد میان پیشرفتِ مادی و روابط سیاسیِ از نظر انسانی ثمربخش، برای همیشه به تاریخ گذشته سپرده خواهد شد.
ج- بدین ترتیب مغایر با ارزشهای انسانی و اخلاق متعالی، تاریخ جهان به سرعت به سوی استثمار پیش رفته است. با محدودیتهایی که انحصارها ایجاد میکنند، انباشت سرمایۀ بزرگ صرف نظر از مسئلۀ رقابت بسیار سریعتر از سرمایۀ خرد انجام میشود. فلاسفۀ یونانِ باستان انحصار را منشاء انباشت ثروت میدانستند. نظام فئودالیسم و کلیسا به انحصار دوران بردهداری پایان نداد.
تقسیم مالکیت ارضی هم ریشۀ انحصار یعنی مالکیت خصوصی را نخشکاند، به شکل موجود آن حمله کرد اما به ذات انحصاریاش دست نزد. هر جا در سیستم سرمایهداری تقسیم اراضی شده، انحصار به شکل وخیمتری از نو پدیدار شده است. محو آن برابر با نفی سراسرِ مالکیت خصوصی بر زمین است. در حقیقت نخستین گام در راه نابودیِ انحصار معمولاً عمومیت و وسعت بخشیدن به هستیِ آن است.
از میان برداشتن انحصار هنگامی که به نهایت وسعت و جامعیت خویش برسد به معنای نابودی تام و تمام آن است. در برخی شرایط بخشندگی و سخاوتمندی بهترین راه برای کاهش خطرات موجود در یک محیطِ نامطمئن و پیشبینیناپذیر است. مساواتگرایی بهترین شرایط در مواجه با واقعیت از همۀ راههای دیگر راهگشاتر است. اشتراکگذاری، امری مطلوب به شمار میرود. شریک کردن همگانی در ثروت و داراییهای ملی بر احترام و اعتبار افراد میافزاید. میل به کنترل داراییها و ثروت ملی نوعی پستی به شمار یرود.
نظامهای اجتماعی بر خلاف افراد انسانی به خودی خود نمیمیرند. آنها مانند انسانهایی که دردها را نمیتوانند بیش از آن تحمل کنند، درهم فرو میریزند. دموکراسیِ صنعتی که به شکل کنونیِ خود تبدیل به سلطۀ اقلیتِ سرمایهدار بر اکثریت جامعۀ بشری شده و صنعت به وسیلۀ شرکتهای فراملی و کارفرمایانِ مستبد و سودجو اداره میشود و زندگی مردم در تولید چیزهای بیهوده مصرف میگردد، بحران عظیمی را به دنبال خواهد داشت. در بحران پیشرو حرکت باید به سوی تعاونی و پیمان و دموکراسی اجتماعی باشد. یعنی انسان ارباب خود باشد. چنان شرایط اجتماعی و تولیدی ایجاد شود که مانند شرایط حاضرِ زندگی، انسان مجبورِ انجام کار برای غیر نباشد، بلکه کار برای زندگی اجتماعی انسانها باشد.
در چنین شرایطی است که تغییرِ خود به خودِ محیط موجب تحول صفات انسانی میشود و اخلاقِ طبیعیِ نوین جایگزین اخلاقِ ناشی از عقاید کهن و منافع سودجویان میشود. در این شرایط است که صنعت به جای آشفتگیِ ذهن انسان در شرایط سرمایهداری، کیفیت ساختمان جهان و قانونِ تغییرناپذیر نتایج علت و معلول را به انسان یاد میدهد، به جای تعبیر و تفسیر ساده و آسانِ حوادث از راه دخالت قوای مافوق طبیعت، تتبع صحیح علل طبیعی اشیاء جایگزین میشود.
تاریخ عبارت میشود از تحقق حال جامعۀ فعال نه جنگ پادشاهان. دیگر شرح حال اشخاص قوی صفحات و صفات تاریخ را تشکیل نمیدهد، بلکه شرح اختراعات بزرگ و افکار نو اساس تاریخ میگردد. اسپنسر در نقد شرایط سرمایهداری زمان خود میگفت؛ «آدمخواری ننگ جوامع ابتدایی میباشد، ولی جوامع نو به جای فرد جامعهای را به زنجیر بردگی میکشند و تمام یک ملت را اسیر میکنند.» تا وقتی که جنگ از میان نرفته است، تمدن عبارت خواهد بود از وقفه و فاصلۀ کوتاهی در میان فاجعهها و مصائب.
امکان تحقق یک جامعۀ عالی بسته به از میان رفتن جنگ است. از قول مارشال سالینز؛ فقر اختراع تمدن است. معنای فقر داشتن مقدار معین و محدودی از کالاها یا صرفاً ارتباطی بین وسایل و اهداف نیست، بلکه بالاتر از همه نسبت بین انسانها است. فقر یک جایگاه اجتماعی است. و در این راستا میتوان گفت فقر اختراع تمدن است. سقراط نیز ۲۴ قرن پیش به همین نکته اشاره کرده است؛ «ثروتمندترین انسان کسی است که با کمترینها خرسند است؛ چرا که موهبت طبیعت همین است.» اما موهبت تمدن، از نوع مادیات است.