ukrine

شهاب برزنجی

 

 

در این مقاله تلاش می‌­شود ماهیت جنگ و عوارض آن برای بشریتِ معاصر مورد تحلیل قرار گیرد. به هیچ عنوان قصد طرفداری از یکی از طرفین جنگ اوکراین نیست، بلکه تلاش می‌شود ماهیت این جنگ از لحاظ تاریخی تحلیل شود. قضاوت در این مورد برعهده­ی خواننده است.

 

اکثر مردم نمی‌­دانند که زندگی ما چقدر تحت تأثیر نقشه­‌هایی است که در خفا کشیده می‌شود. آدمی به جای آن­که خالقِ آن باشد همواره قربانی آن است. سرمایه‌­داری معاصر، مانند شرایط قبل از دو جنگ جهانی، در شرایط و ویژگی متفاوت به سوی انحصار در حرکت است. رهایی انسان منوط به آگاهی از موارد یاد شده است­ که آن­ هم مستلزم انتقادی رادیکال از نظام سلطه است. در زمانی­ که علم یکی از ابزارهای اصلی مشروع سازی نظم اجتماعی به شمار می­آید، اخلاقِ علمی جای تردید و تأمل است.

 

در واقع، انسان‌ به سود ساختار اجتماعی گسترده‌­تر، خودش را وسیله‌­ی تسلط بر خود قرار داده­ است. تسلط به چنان مرحله­ کاملی رسیده است­ که دیگر به هیچ روی تسلط و سلطه به نظر نمی­رسد. چون تصور می­‌شود تسلط دیگر زیانی به شخص نمی­‌رساند و او را از خود بیگانه نمی‌­سازد، غالباً چنین به نظر می­‌رسد که جهان همان است­ که بایستی باشد. دیگر برای انسان چندان روشن نیست­ که جهان به چه چیزی باید شبیه باشد یا چگونه باشد. هابرماس، این­گونه اقدامات را «مشروع سازی می‌­خواند» مشروع سازی در حقیقت یک نظام فکری است­ که نظام سیاسی آن را ایجاد می‌­کند و از جهت نظری با یک نظام دیگر تقویت می‌­شود تا از نظام موجود پشتیبانی شود.

 

الف- تشابهات زیادی بین ربع اولِ قرن بیستم با ربع اولِ قرن بیست و یکم وجود دارد. حوادثی که در ربع اول قرن بیست و یکم اتفاق افتاده و در حال وقوع است بسیار مشابه حوداث ربع اول قرن بیستم است. به دنبال رشد سرمایه‌داری و ظهور بنگاه‌های بزرگِ اقتصادی، زمینه­‌ی جنگ اولِ جهانی فراهم شد.

 

اندیشمندانی چون رودلف هیلفردینک اتریشی، هایمانِ آلمانی، پروفسور هرمان لوی، هابسنِ انگلیسی، روزالوگزامبورگ و غیره با تحلیل دولت­‌های سرمایه‌داری در مرحلۀ انحصاری‌گری آگاهی عظیمی را به بشر ارائه کردند. با تجزیه و تحلیل موقعیت عینی طبقات فرمانروای کلیۀ کشورهای محارب، مبانی زندگی اقتصادی کلیۀ کشورهای محارب و جهان، می توان جنبۀ حقیقی اجتماعی جنگ را نشان داد.

 

هابسن نشان داد که امپریالیسم از پایین بودن مصرف و بالا بودن تولید در جوامعِ توسعه یافتۀ سرمایه‌داری ناشی می شود. همین عامل، سرمایه داری را وادار می سازد تا به دنبال سودِ بیشتر در سرزمین های دیگر باشد. این مسئله نیز به نوبۀ خود به نیروی رقابت‌آمیز بین کشورها به وسیلۀ نظامی گری تبدیل می شود که در نهایت به جنگ منتهی خواهد شد و شد.

 

هرگونه پیشرفتِ نظام سرمایه داری بخاطر تأمین سود و منافع طبقات فرمانرواست. سرمایه‌داری انحصاری در قبل و بعد از جنگ‌های هولناک و بسط آن در سراسر جهان نشان می‌دهد که سرمایه‌داری صنایع و تکنولوژی و تمدن خود را در جهت منافع و سود خود در مناطق و جهتی توسعه می‌دهد که امکان سود بیشتری داشته باشد.

 

 مادامی که مالکیتِ خصوصی بر چنین بنیاد اقتصادی، بر وسایل تولید وجود داشت، جنگ‌های امپریالیستی اجتناب ناپذیر به نظر می‌رسد. دو جنگِ پلید جهانی زادۀ چنین وضعیت عینی اجتماعی و اقتصادی بود. در واقع جنگ ابتدا اقتصادی بود، سپس به جنگ نظامی منتهی شد. چیزی که بعداً از تکرار جنگ‌های پلید به وسعت جهانی تا کنون جلوگیری کرد، موازنه ترس از سلاح اتمی و تجربۀ دنیای سرمایه داری بعد از انقلاب بلشویکی ١٩١٧روسیه بود که نگرانی آنان از توسعۀ سوسیالیسم موجب انسجامِ بیشترِ سرمایه داری در مقابل قطب سوسیالیستی شد.

 

رشد عظیم صنایع و پروسه­‌ی فوق العاده­ی تمرکزِ تولید در شرکت‌های فرا ملیِ بزرگی که دائماً در حال توسعه اند، یکی از شاخص ترین خصوصیات سرمایه‌داری رو به رشد بوده و است. به نحوی که کل تولیدِ اکثریت کشورهای جهان در دست چند شرکت غول پیکر است. بدین ترتیب تمرکز در مرحلۀ معینی از تکامل به خودی خود کار را به انحصار کشاند، زیرا حصول سازش بین چند بنگاه عظیم آسان‌تر و در نتیجۀ بزرگی شرکت‌های فراملی، رقابت هم دشوارتر گردید و تمایل به انحصار پیدا شد. تبدیل رقابت به انحصار مهمترین پدیده بود که در اقتصادیات سرمایه داری نوینِ آغاز قرن بیستم مشاهده شد.

 

هنوز هم جامعه­‌ی انسانی روز به روز به سوی انحصار در حرکت است. در واقع در بطن رقابت، انحصار خوابیده است. رقابت به معنای انحصار است یا به سخن دیگر انحصار نتیجۀ رقابت است. سرانجام شرکت‌های بزرگ شکل می‌گیرند. زیرا در رقابت یکی شکست می‌خورد و دیگری بزرگتر می‌شود. شرکت‌های غول پیکر وارد بورس سهام می‌شوند. در نتیجه هر چه اقتصاد از اجتماعی شدن دور شود و انحصار بوجود آید، قیمت سهام پایین می‌آید.

 

اکنون همه می‌دانیم که جنگ‌های پلید و دهشتناک جهانی اول و دوم، از هر دو طرف غاصبانه، غارتگرانه و راهزنانه یا جنگی بود که به خاطر تقسیم و تجدید تقسیمِ مستعمرات و مناطق نفوذ سرمایۀ مالی و غیره بر پا شد. از طرف آلمان تأکید بر خلوص نژاد آلمانی (آریایی) و از طرف متفقین مبارزه با سوسیال فاشیسم و نازیسم، بیشترین محرک های جنگ بودند. با آموزش میهن‌پرستی به جای ادبیات انسان‌گرایی، احساسات و عواطف توده‌های مردم به منظور حمایت از جنگ را تحریک و توسعه دادند. همین ادعاها اکنون نیز از سوی طرف‌های درگیر مطرح می شود.

 

بر حسب اتفاق نقطۀ شروع جنگ فعلی در اوکراین بسیار نزدیک به مکانی است که با اشغال آن از سوی آلمان جنگ دوم جهانی رسماً آغاز شد؛ لهستان. اکنون باید تحلیل شود، انگیزه‌های اقتصادی تا چه حدودی در بحران فعلی تأثیر دارد. تجزیه و تحلیل تئوریک و تاریخی سرمایه‌داری ثابت می‌کند که رقابتِ آزاد موجب تمرکز تولید می‌شود و این تمرکز در مرحلۀ معینی از تکاملِ خود، به انحصار منجر می‌گردد.

 

واقعیات نشان می‌دهد که اختلاف بین شکل کشورهای سرمایه‌داری، اختلافِ ناچیز در شکل انحصارها یا زمان پیدایش آنهاست. پیدایشِ انحصار که معلول تمرکز تولید است، به طور کلی قانون عمومی و اساسی تکامل سرمایه‌داری است. در مرحلۀ انحصاری در نظام سرمایه‌داری، دیگر مبارزۀ رقابت آمیزِ بنگاه‌های کوچک و بزرگ یا از لحاظ تکنیکی عقب مانده و پیشرفته نیست، بلکه عبارت است از اختناق بنگاه‌هایی که تابع انحصار نیستند، به توسط صاحبان انحصارات. قرن بیستم و یکم نقطه­‌ی تحولی است که در آن سرمایه داری به سرمایه­‌ی نوین و سیادت شرکت‌های فراملی تبدیل شد. بحران کنونیِ اوکراین نیز ریشه در تضادهای سرمایه داری دارد.

 

 در چنین شرایطی، مناطق ژئواستراتژیک، ژئوپلیتیک و ژئواکونومی و راه‌های زمینی، دریایی، هوایی و وسایل ارتباطی برای طرفین اهمیت پیدا می کند. بحران اوکراین در واقع جدای از بحران در خاورمیانه و بویژه در سوریه و… نیست.

 

در هر دو جنگ جهانیِ گذشته شرکت دولت آمریکا در جنگ تعیین کننده بوده است. در هر دو جنگ به علت موقعیت جغرافیایی حتی یک بمب هم در خاک آمریکا منفجر نشد و حتی در پایان جنگ ۷۰% از طلای جهان در آمریکا ذخیره شد. در مقابل آلمان، شوروی سابق، اروپا و خاورمیانه ویران شدند. در خاورمیانه نیز قربانیِ اصلی ملت کُرد بود. اما در بحران کنونی چنان که جنگ توسعه پیدا کند، با توجه به تکنولوژی مدرنِ نظامی دیگر سرزمین آمریکا هم مصون نخواهد بود. به این جهت چنین به نظر می رسد که مداخلۀ نظامی ناتو خودکشی تلقی می شود. در هر حال این بحران و توسعه­‌ی آن به نفع بشریت نیست.

 

از سوی دیگر تجربۀ دو جنگ جهانیِ گذشته نشان می‌دهد؛ کسان و دولت‌هایی که آغازگر جنگ بودند، در پایان بازندگان اصلی بودند. در هر حال، با توجه به عواقب وخیمِ توسعۀ بحران جنگ اوکراین برای بشریت، همۀ تلاش‌ها باید در راستای فرونشاندنِ بحران باشند.

 

آیا بشریت جهان معاصر و سازمان‌ها و نهادهایش، این استعداد را از خود نشان خواهند داد تا بحران موجود را کاملاً علمی تجزیه و تحلیل و ریشه یابی کنند تا آینده و کرۀ زمین خود را نجات دهند؟!!

 

ب- یک امپراتوریِ نامرئی، مشتکل از سرمایه­‌های سیال، بی‌­دولت، بی‌­ملت، بی‌­مکان و جهانی شده تعیین می‌­کند که رشد و توسعۀ در آینده چه روندی خواهد داشت. وارد شدن در جزئیات این تاریخ سخن را به درازا خواهد کشاند، اما در اینجا کافی است به تاریخ قرن نوزدهم برگردیم، هنگامی که با ظهور امپریالیسمِ نوین در سطح جهانی، در مقایسه با انواع پیشین و محدودترِ آن، نظامی­گری به عنوان وسیلۀ اصلیِ سیاست­گذاری شکل گرفت. به قول کارل فن کلاوس ویتز «جنگ ادامۀ سیاست با وسایل دیگر است.» درک این مسائل برای توده­های مردم کار آسانی نیست.

 

هنگام بررسیِ مسائلی به وخامت اوضاع اوکراین نمی­توانیم خود را با هیچ گونه نظریه­ای راضی کنیم مبنی بر این که اکنون با نوعی دگرگونیِ سیاسیِ ویژه روبرو هستیم. بر عکس این مسائل را باید در متن تحولات عمیق و ساختاریِ اقتصادی، اجتماعی و سیاسیِ آن­ها قرار دهیم. این کار از جهت طرح یک استراتژیِ دوام‌­پذیر برای مقابله با نیروهای مسئولِ ایجاد شرایط خطیرِ کنونی اهمیت ویژه دارد. این وضع به هیچ روی نمی‌تواند به مدتی طولانی و یا تا ابد دوام بیاورد. در واقع بر پایۀ بی­ثباتی‌­های آشکارِ موجود، بدون هیچ تردیدی می‌­توان انفجار مهیب تضاد میان قدرت­‌های عمده را در آینده پیش‌­بینی کرد.

 

اما آیا این مسئله به خودی خود بدون پرداختن به عوامل تعیین کننده و بنیانیِ امپریالیستی می‌­تواند رافع تضادهای ساختاری و خطیرِ موجود باشد؟ ساده‌لوحانه خواهد بود اگر چنین فکر کنیم. منطق سرمایه با ضرورت سلطۀ قوی­‌تر بر ضعیف­تر پیوند ناگستنی دارد.

 

امپریالیسم نتیجۀ الزامیِ حرکتِ بی­امانِ سرمایه به سوی انحصار است. تغییر امپریالیسم  از یک مرحله به مرحلۀ دیگر، هم نشانگر تغییر در تحولات جاری تاریخی است و هم این تغییرات را کم و بیش به طور مستقیم تحت تأثیر قرار می­دهد.

 

در مورد مرحلۀ کنونیِ امپریالیسم، دو جنبۀ کاملاً مربوط به هم وجود دارد که اهمیت درجه اول دارند. جنبۀ اول این است که گرایش نهاییِ مادی- اقتصادی و نهادیی سرمایه به ادغام در سطح جهانی است؛ جنبۀ که نظام از جهت سیاسی قادر به تضمین آن نیست. علت این مسئله تا حد زیادی به دلیل این واقعیت است که نظام سرمایۀ جهانی در طول تاریخ به صورت دولت­‌های ملیِ متعدد و جدا از هم  و در واقع به طور آشتی­ناپذیر مخالف یکدیگر ظاهر شد. حتی خشونت بارترین برخوردهای امپریالیستیِ گذشته، نتواسته است از این نظر نتیجۀ مثبت و قابل دوامی به بار آورد. به سخن دیگر، در این نظام، تحمیل ارادۀ قدرتمندترین دولت ملی بر رقبایش بر پایه­ای دائمی امکان پذیر نیست.

 

روی دیگر همین مسئله، این است که؛ نظام سرمایه برغم تمام تلاش‌هایش قادر نبوده است دولتی برای کل نظام سرمایه به مفهوم واقعی مستقر کند. درست در این نکته است که باید به اهداف توسعه طلبانۀ ناتو و در مقابل، نظامی­گریِ روسیه، چین و ایران توجه کرد. این مسئله صرف نظر از تمام مباحثی که در بارۀ «جهانی شدن» وجود دارد، به صورت وخیم‌­ترین معضل آینده بر جای خواهد ماند. از این جهت بحران اوکراین ممکن است گسترش پیدا کند. امپریالیسم تحت حاکمیت آمریکا تلاش دارد حاکمیت خود را بر دیگر دولت­های ملی به عنوان دولت «جهانی»ِ نظام سرمایه تحمیل کند. این برای آیندۀ بشریت خطرناک است. این سیاست­‌ها را دولت آمریکا به عنوان «منافع ملی آمریکا» تلقی می‌کند همزمان در مورد منافع ملیِ کشورهای دیگر نقض می­‌کند.

 

در چارچوب شرایط اجتماعیِ کنونی، جنگ به منزلۀ «ادامۀ سیاست با وسایل دیگر» بشریت را همیشه تهدید می­کند، و در شرایط حاضر تهدید به نابودیِ کامل می­کند. تا زمانی که بشر نتواند با آن علل و عوامل بنیانی و ساختاری که تصمیم گیری‌‌های سیاسی را برای ماجراجوی های نظامیِ گذشته ضروری کرد، مبارزه کند، بازهم در معرض تهدید باقی خواهد ماند.

 

چنین تعینات و عواملی بود که دولت­‌های ملی را در دام دور باطلی انداخت تا سیاست­‌هایی را انتخاب کنند که منجر به جنگ شد و این جنگ­‌ها نیز به سیاست آشتی‌­ناپذیری منجر شد که به نوبۀ خود لاجرم به انفجار جنگ­‌های مهیب‌­تر انجامید. حتی اگر غلبۀ سرمایۀ آمریکا را در زمان حاضر نادیده بگیریم، بازهم ضرورت ساختاریِ نظام تولیدیِ دائماً نابود کننده‌­ترِ سرمایه بر جای می­‌ماند. خواه این سرمایه در چین، روسیه یا آمریکا باشد، بازهم پیشآمدهای تاریخیِ ویژه، در حال تغییر و هر چه خطرناکترِ دیگری را موجب خواهد شد.

 

تولیدات نظامی که امروزه به صورت «مجتمع نظامی- صنعتی» تجسم یافته است، موجودیت مستقلی نیست که توسط نیروهای ارتشیِ مستقلی که مسئول جنگ­اند، تنظیم شده باشد.

 

روزالوکزامبورگ نخستین کسی بود که در سال ۱۹۱۳، در کتاب کلاسیک خود تحت عنوان «انباشت سرمایه» چشم­انداز واقعیِ این روابط را ارائه داد. وی حدود یک قرنِ پیش بر اهمیت فزایندۀ تولیدات نظامی بدین­گونه انگشت گذاشت؛ «این خودِ سرمایه است که حرکت متناوب و خودکارِ تولید نظامی را با تصویب قانون و توسط مطبوعاتی که وظیفه‌­شان شکل دادن به به اصطلاح «افکار عمومی» است، در نهایت کنترل می‌کند. به همین دلیل است که به نظر می‌­رسد انباشت سرمایه در این قلمرو ویژه (تولید نظامی) قادر به گسترش بی پایان باشد».

 

چنین به نظر می­رسد که با مجموعه‌ای از عوامل ریشه‌­ای و پیوسته به هم سروکار داریم که به عنوان بخشی از یک نظام بهم پیوسته باید در نظر گرفته شود. در نتیجه هر کسی که حفظ بشریت برایش اهمیت دارد، باید علیه جنگ به عنوان شیوۀ مدیریت جهان مبارزه کند. پس در این صورت دگرگونی­‌های چند دهۀ گذشته را باید در چارچوب علت- معلولیِ واقعی آن بررسی کرد.

 

طرح یک دولت ملیِ بسیار قدرتمند برای کنترل همۀ دولت­های دیگر، طرحی که پیامد ضرورت­‌های برخاسته از منطق حرکت سرمایه است، فقط می‌­تواند به خودکشیِ جامعۀ بشری منجر شود. در عین حال، باید تشخیص داد که تضادِ به ظاهر حل ناشدنی میان آرمان­های ملی، که گه گاهی شکل تضاد انفجارآمیزی به خود می­گیرد، و انترناسیونالیسم، فقط در صورتی می‌­تواند حل شود که بر پایۀ برابریِ کامل عمل شود؛ اصلی که در ساختار سلسله مراتبیِ سرمایه تصورناپذیر است. به این خاطر وقوع جنگ­‌های جهانیِ اول و دوم اجتناناپذیر بودند. حال می‌­توان چه راه حلی معقول در جنگ اوکراین و احتمالاً ایران در نظر گرفت؟ آن­گونه که اوضاع پیش می‌­رود، هیچ آیند­ۀ روشنی برای پرهیز از گسترش جنگ به نظر نمی­رسد.

 

بنابراین، اگر بشرِ معاصر جنگ اوکراین یا جنگ با ایران را به عنوان یک زنگ خطرِ جدی تلقی کند، باید در برابر سلطۀ جهانیِ امپریالیسم از هر سو، ندای مخالفت سر دهد و راه حلی بیابد که از نظر تاریخی قابل دوام باشد. باید با ضرورت ساختاریِ سرمایه مقابله کرد، ضرورتی که هدفش به زیر سلطه کشیدنِ نیروی کار توسط هر عامل اجتماعی است، که بر حسب شرایط بتواند این نقش را به عهده بگیرد.

 

طبیعتاً این رویارویی فقط از طریق طرح بدیلی از بنیان متفاوت امکان­پذیر است؛ بدیلی در برابر حرکت سرمایه به سوی جهانی شدنِ انحصاری- امپریالیستی و با هدف پروژۀ سوسیالیسم دموکراتیک که در یک جنبش توده­ای در حال شکفتن متبلور باشد. زیرا این بدیل زمانی به صورت یک واقعیتِ پایدار در خواهد آمد که به قول خوزه مارتی «وطن، جامعۀ بشری باشد». فقط در آن زمان است که تضاد میان پیشرفتِ مادی و روابط سیاسیِ از نظر انسانی ثمربخش، برای همیشه به تاریخ گذشته سپرده خواهد شد.

 

ج- بدین ترتیب مغایر با ارزش­های انسانی و اخلاق متعالی، تاریخ جهان به سرعت به سوی استثمار پیش رفته است. با محدودیت‌­هایی که انحصارها ایجاد می­‌کنند، انباشت سرمایۀ بزرگ صرف نظر از مسئلۀ رقابت بسیار سریع­تر از سرمایۀ خرد انجام می­شود. فلاسفۀ یونانِ باستان انحصار را منشاء انباشت ثروت می­دانستند. نظام فئودالیسم و کلیسا به انحصار دوران برده­داری پایان نداد.

 

تقسیم مالکیت ارضی هم ریشۀ انحصار یعنی مالکیت خصوصی را نخشکاند، به شکل موجود آن حمله کرد اما به ذات انحصار­ی­اش دست نزد. هر جا در سیستم سرمایه­داری تقسیم اراضی شده، انحصار به شکل وخیم‌تری از نو پدیدار شده است. محو آن برابر با نفی سراسرِ مالکیت خصوصی بر زمین است. در حقیقت نخستین گام در راه نابودیِ انحصار معمولاً عمومیت و وسعت بخشیدن به هستیِ آن است.

 

از میان برداشتن انحصار هنگامی­ که به نهایت وسعت و جامعیت خویش برسد به معنای نابودی تام و تمام آن است. در برخی شرایط بخشندگی و سخاوتمندی بهترین راه برای کاهش خطرات موجود در یک محیطِ نامطمئن و پیش­بینی­ناپذیر است. مساوات­گرایی بهترین شرایط در مواجه با واقعیت از همۀ راه­‌های دیگر راهگشاتر است. اشتراک­گذاری، امری مطلوب به شمار می­رود. شریک کردن همگانی در ثروت و دارایی­‌های ملی بر احترام و اعتبار افراد می­افزاید. میل به کنترل دارایی‌ها و ثروت ملی نوعی پستی به شمار ی­رود.

 

نظام‌­های اجتماعی بر خلاف افراد انسانی به خودی خود نمی­میرند. آن­ها مانند انسان‌هایی­ که دردها را نمی­توانند بیش از آن تحمل کنند، درهم فرو می‌ریزند. دموکراسیِ صنعتی­ که به شکل کنونیِ خود تبدیل به سلطۀ اقلیتِ سرمایه­دار بر اکثریت جامعۀ بشری شده و صنعت به وسیلۀ شرکت­های فراملی و کارفرمایانِ مستبد و سودجو اداره می­شود و زندگی مردم در تولید چیزهای بیهوده مصرف می‌گردد، بحران عظیمی را به دنبال خواهد داشت. در بحران پیش­رو حرکت باید به سوی تعاونی و پیمان و دموکراسی اجتماعی باشد. یعنی انسان ارباب خود باشد. چنان شرایط اجتماعی و تولیدی ایجاد شود که مانند شرایط حاضرِ زندگی، انسان مجبورِ انجام کار برای غیر نباشد، بلکه کار برای زندگی اجتماعی انسان­ها باشد.

 

در چنین شرایطی است­ که تغییرِ خود به ­خودِ محیط موجب تحول صفات انسانی می­شود و اخلاقِ طبیعیِ نوین جایگزین اخلاقِ ناشی از عقاید کهن و منافع سودجویان می­شود. در این شرایط است­ که صنعت به جای آشفتگیِ ذهن انسان در شرایط سرمایه­داری، کیفیت ساختمان جهان و قانونِ تغییرناپذیر نتایج علت و معلول را به انسان یاد می­دهد، به جای تعبیر و تفسیر ساده و آسانِ حوادث از راه دخالت قوای مافوق طبیعت، تتبع صحیح علل طبیعی اشیاء جایگزین می‌­شود.

تاریخ عبارت می­‌شود از تحقق حال جامعۀ فعال نه جنگ پادشاهان. دیگر شرح حال اشخاص قوی صفحات و صفات تاریخ را تشکیل نمی­دهد، بلکه شرح اختراعات بزرگ و افکار نو اساس تاریخ می­گردد. اسپنسر در نقد شرایط سرمایه­داری زمان خود می­گفت؛ «آدم­خواری ننگ جوامع ابتدایی می‌­باشد، ولی جوامع نو به جای فرد جامعه‌­ای را به زنجیر بردگی می­‌کشند و تمام یک ملت را اسیر می­‌کنند.» تا وقتی ­که جنگ از میان نرفته است، تمدن عبارت خواهد بود از وقفه­ و فاصلۀ کوتاهی در میان فاجعه‌ها و مصائب.

 

امکان تحقق یک جامعۀ عالی بسته به از میان رفتن جنگ است. از قول مارشال سالینز؛ فقر اختراع تمدن است. معنای فقر داشتن مقدار معین و محدودی از کالاها یا صرفاً ارتباطی بین وسایل و اهداف نیست، بلکه بالاتر از همه نسبت بین انسان­ها است. فقر یک جایگاه اجتماعی است. و در این راستا می­توان گفت فقر اختراع تمدن است. سقراط نیز ۲۴ قرن پیش به همین نکته اشاره کرده است؛ «ثروتمندترین انسان کسی است که با کمترین­ها خرسند است؛ چرا که موهبت طبیعت همین است.» اما موهبت تمدن، از نوع مادیات است.

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *