خبری که اگرچه برای ملت کورد اتفاق و حادثهای تازه نبود چرا که در تاریخ پر تلاطم زندگی معاصر، بارها و بارها شاهد تراژدی های مرگ بار و جنایت های قرون وسطایی توسط حاکمان بوده است. اما حکم اعدام برای روزنامهنگاری که سلاحش به جز قلم و اندیشه، شب زندهداری، دگر اندیشی و لمس کردن نابرابری و تلاش برای نهادینه کردن فرهنگ صلح مداری، چیز دیگر نبوده است. آری حکم اعدام برای خادم فرهنگی کورد، برای نسل ما خبری شوک آور بود. نسلی که بنیان فکری و ایدئولوژی حاکمیت را و برخورد تبعیض آمیز وارثان فرهنگ خشونت را نسبت به ملت خویش تا نهانخانهی جان و با رگ و پوست و استخوان لمس کرده بود و یاد گرفته بود با روشی دگر گونه، ورای از روشهای خشونت مدار و توتالیتاریزم موجودحاکمیت، بامکانیزم و فرهنگ انسان مداری، زندهگی محوری و صلح طلبی، از مطالباتش بگوید. مطالبات بر حقی که پیشکسوتان ما، با مکانیزم ها و ادبیات خاص خویش(!) فریاد زده بودند. مکانیزمی که متأسفانه همیشه و همیشه با پاسخ قهر آمیز حاکمیت روبرو گشته. حاکمیتی سرتاپا مسلح به ایدئولوژی خشونت. آن مکانیزمی که نسل ما برای مسدود کردن بهانههای واهی حاکمیت، با آن وداع گفت. نسلی که مکانیزم و جهانبینی و فرهنگ اندیشه محوری، انسان سالاری و زن باوری را بر حاکمیت تحمیل نمود. آن حاکمیتی که نه تنها پیام عشق محوری نسل ما را نشنید بلکه تاب خودی های درون دستگاه خویش را نیاورد و بر آنان نیز عناد ورزید. آری کاوه جان! برخورد صلح طلبانه و فرهنگ آشتی محوری نسل ما را نیز تاب نیاوردند. دانشجویمان را زیر شکنجه به سلاخی کشیدند. معلم دریا دل و پیام آور روشنایی را نیز به اعدام محکوم کردند. مادر و برادر دانشجوی دربند را به سیاه چالهی شکنجه فرستادند. دودمان خانوادهای را به جرم پی گیری پروندهی فرزند اسیرشان بر باد دادند.با خون نخبهی سرزمین مان نه تنها سنگ فرش های پایتخت ملتهب را چراغانی نمودند بلکه برادرش را نیز در بند کشیدند. (احسان و فسیح)مان را در افقی قیر گونه به دار آویختند. آن احسانی که مرگ در برابرقامت بلند اندیشهاش، به زانو درنشست. و صلابتی از جنس فرهاد را بار دیگر در نفسهایمان به آواز درنشست. آری مهربان! مدافع حقوق بشرمان را به زندان افکندند. پسران و دختران روشن ضمیر و دگراندیش مان را زیر شکنجههای هولناک، به اعتراف گناهان ناکرده، مجبور ساختند. و حکم اعدام نثارشان کردند. اکنون دیگر صادر کردن حکم اعدام برای کنش گران و پیام آوران آیین صلح طلبی نسل ما، به روزمرگی درآمیختهاست. اکنون دیگر زندان ها و تاریک خانههای استبداد، مملو از جوانان عاشق این مرز و بوم گشته است. اکنون دیگر تاب مهربانی، دغدغهها و شب زندهداری عارفانهی تو را نیز نمی آورند. تویی که همراه خواهران، مادران و معشوقگان دربند موطنت، با متمدنانهترین شیوه و انسانی ترین ابزار، آواز برابری جنسیتی را، برابری انسانیت را سرودهای. با قلمی شیوا، اندیشهای زلال و قلبی سرشار از دوست داشتن، دغدغهها، غم گساری ها و مرثیههای مادران و خانوادههای زیبایی آفرینان سرزمین مادری را ثبت می کردی. از دلهرههای مادرانی که دلبندشان در آن سوی میلهها چشم به راه معجزتی آسمانی دوختهاند، نوشتی. و دلداریشان می دادی و باز می نوشتی از امیدها، فرداها و روشنایی ها. آری آری! مهربان! تاب مهربانی دست های تو را نیاوردند. دستانی که فرهنگ سخاوت را در سرزمین پیر، خسته و زخمی به ارمغان آورد. برگن 2010/ 02/ 05 |